محمد بن حسين البيهقي
462
تاريخ بيهقى ( فارسي )
خواست و اين عصايى كه داشت برشكافت و رقعتى خرد از آن بو عبد اللّه حاتمى نايب بريد كه سوى من 1 بود برون گرفت و به من داد . نبشته بود كه « حيلتها كردهام و اين سيّاح 2 را مالى بداده ، و مالى ضمان كرده كه به حضرت صلت يابد تا اين خطر بكرد و بيامد . اگر در ضمان سلامت 3 بدرگاه عالى رسيد ، اينجا مشاهد حال بوده است و پيغامهاى من بدهد كه مردى هشيار است ببايد شنيد و بر آن اعتماد كرد ، ان شاء اللّه . » گفتم : پيغام چيست ؟ گفت : مىگويد كه « آنچه پيش ازين نوشته بودم كه قائد را در كشاكش 4 لگدى چند زدند در سراى خوارزمشاه بر خايه و دل و گذشته شد 5 ، آن بر آن نسخت 6 نبشتم كه كدخدايش 7 احمد عبد الصّمد كرد . و مراسيم و جامه دادند ، و اگر جز آن نبشتمى ، بيم جان بود . و حقيقت آن است كه قائد آن روز كه ديگر روز 8 كشته شد ، دعوتى بزرگ ساخته بود و قومى را از سر غوغا [ آن ] 9 حشم كجات و جغرات خوانده و برملا از خوارزمشاه شكايتها كرده و سخنان ناملايم گفته تا بدانجاى كه « كار جهان يكسان بنماند ، و آلتونتاش و احمد خويشتن را و فرزندان و غلامان خويشتن را اند 10 ، اين حال را هم آخرى باشد . و پيداست كه من و اين ديگر آزاد مردان بينوايى چند توانيم كشيد . » و اين خبر نزديك خوارزمشاه آوردند . ديگر روز در بارگاه قائد را گفت : دى 11 و دوش ميزبانى بودهاى ؟ گفت : آرى . گفت : مگر گوشت نيافته بودى و نقل كه مر او كدخدايم را بخوردى 12 ؟ قائد مر او را جوابى چند زفتتر 13 بازداد . خوارزمشاه بخنديد و در احمد نگريست . چون قائد بازگشت ، احمد را گفت خوارزمشاه كه « باد حضرت 14 ديدى در سر قائد » احمد گفت : از آنجا دور كرده آيد . و بازگشت به خانه . و رسم بود كه روز آدينه احمد پگاهتر بازگردد و همگنان بسلام وى روند ، بنده آنجا حاضر بود ، قائد آمد و با احمد سخن عتابآميز گفتن گرفت و درين ميانه گفت : « آن چه بود كه امروز خوارزمشاه با من مىگفت ؟ » احمد گفت : خداوند من حليم و كريم است و اگر نى ، سخن به چوب و شمشير گفتى . ترا و مانند ترا چه محلّ آن باشد كه چون دردى 15 آشاميد جز سخن خويش گوئيد ؟ قائد جوابى چند درشت داد ، چنان كه دست در روى احمد انداخت 16 . احمد گفت :